کد صلوات شمار برای وبلاگ
X
تبلیغات
رایتل
























**راز زیبای زندگی**

وإِن یَکادُالّذینَ کَفَروالَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّاسَمِعُواالذِّکرَویَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ ومَاهُوَ إِلاّذکرللعالمین

چهارشنبه زنگ زدم حال مادر همسری رو بپرسم گفت شب شام بیاین خونمون و سریع قطع کرد ...  نذاشت حتی نظر همسری رو بپرسم ... بنابراین از خدا خواسته با همسری رفتیم خونه مادر شوهر اینا  آخه تا دیر وقتم شرکت بودم واز شام خبری نبود ... کلی خوشحال بودم که فرداش شرکت نمیرم ... با خیال راحتم تا ساعت 12 اونجا بودیم و بعد از سریال فاصله ها راهی خونمون شدیم .

 پنجشنبه من موندم خونه که به کارام برسم ... کلی آشپزخونه تکونی کردم ... داخل یخچالو کامل ریختم بیرونو تمیز کردم همه قفسه هاشم شستم ... خیلی سخته این یخچال تمیز کردن اما نتیجش خیلی دلچسبه ... اصلا انگار یخچال تمیز به روی آدم لبخند میزنه ...نگین دختره خول شده ها ...

 بعدشم کلی رو کابینتارو تمیز کردمو هی وسایلو جابجا کردم تا مثلا یه کم تغییر بدم اما نشد که نشد ... انگار وسایل در بهترین حالت چیده شده و نمیشه تغییرشون داد ... یه عالمه هم رو یخچالی و تیکه های رو وسایل برقیمو شستم ... نمیدونم چرا دلم نمیاد سرویس آشپزخونه و تیکه های رو لوازم برقیشو جم کنم با وجودی که رنگشون روشنه و زود کثیف میشن ... انگار اونان که آشپزخونمونو مثل آشپزخونه تازه عروس نگه میداره  ... بعد از رسیدن به آشپزخونه نوبت رسیدن به خودم شد ... سی دی ایروبیک گذاشتمو یه ساعتی ورزش کردم کلیم ماسک و روغن زیتونو ...  بعدم یه عالمه  اپیل.یدی کاری ... خلاصه که کلی روز مفیدی بود  ... عصرم با همسری یه سر رفتیم بیرون خیابون اصلی محلمون یه گشتی زدیمو چند تا رو بالشتی خوشگل واسه خودمو مامانم خریدم ... برگشتیم خونه و شامو خوردیمو سریالامونو دیدیم و خوابیدیم .

جمعه صبح هم تا ساعت11خوابیدیم ... وقتی بیدار شدیم  دیگه صبحانه نخوردیم آخه نزدیک لنگ ظهر بود و من دلم ناهار میخواست ...  فقط یه چای دم کردم خوریم ... واسه ناهارمونم کتلت خوشمزه با برنج پزوندم و یه عالمه خوردیم ... وبعد از ناهار بازم تمیز کاری خونه... عصرشم رفتیم خرید از فروشگاه رفاه ...

شنبه هم صبح همسری رفت شرکت منم افتادم به جوون پرده اتاق خوابو زیر پرده آشپزخونه با جاروی و گردگیری اساسی پذیرائی و اتاق خواب ... یه دنیام لباس شستمو اتو کردم واسه یکشنبه که قرار بود بریم سفر ...  بعدم که همسری اومد پردها رو اتو کردم همسری نصبشون کرد انگار یه بار سنگین از رو دوشم برداشته شد این شستن و نصب پرده اتاق خواب واسم شده بود شکستن شاخ غوول آخه تا حالا از این کارای خیلی سخت خونه داری نکرده بودم ... برای عید فقط زیر پردها رو شسته بودم ... واسه شاممون هم ساندویچ مرغ خوشمزه درست کردم ... بعدم با همسری رفتیم واسه خرید میوه و تخمه تو سفرمون ... وقتیم  برگشتیم همسری عزیزم داشت شیشه های آشپز خونه رو مات میکرد تا دید نداشته باشه ... قربونش برم که فقط  منتظر حرف از دهن آدم در بیاد ... آخه به همسری گفته بودم دوست دارم تو روز نور بیرون بیفته تو آشپزخونه ، حیف این روزای پر نور که آدم بزاردشون پشت پرده و نبینه روزای قشنگ خدا رو ... که دیدم عصر که اومد خونه چسب مات کننده گرفته تا زودتر عملیش کنه ... هر چیم میگفتم بزار بریم سفر بیایم بعد گوش نمیداد ... خیلی نگرانش بودم کلی زحمت داشت صبح زودم راهی بودیمو کلی باید  رانندگی میکرد ... دستت درد نکنه همسری عزیزم ...

تا ساعت 2 بیدار بودم دوش گرفتم و موهامو سشوار کشیدم  ... لباسامواتو کردم ... چمدوون و ظرف و ظروف و فلاکس و کلمن و ... مثلا میخواستم یه کتلتی کوکوئی بپزم که اصلا وقت نشد و مامانم زحمتشو کشید منم فقط کالباس و نوشابه و یه عالمه میوه شستمو گذاشتم که ببریم تو راه بخوریم ... و دیگه غش کردم از خستگی .

نوشته شده در شنبه 9 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 12:21 توسط بهار نظرات (9)


Design By : Pichak