کد صلوات شمار برای وبلاگ
X
تبلیغات
رایتل
























**راز زیبای زندگی**

وإِن یَکادُالّذینَ کَفَروالَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّاسَمِعُواالذِّکرَویَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ ومَاهُوَ إِلاّذکرللعالمین

دوستای عزیزم ببخشید دیر به دیر آپ میکنم . هم سرم شلوغه هم خیلی خبر خاصی نیست همش روزمرگیه . تازه حوصلم واسه نوشتن خیلی کم شده .

 اول بگم که روز زنم کادو نگرفتم اونم بخاطر بحرانی بودن اوضاع مالی . اما همسری عزیزم از دو سه روز قبل ازم پرسید چی برات بگیرم . همین برام کافی بود دیگه . اینکه با این وضعیت مالی به فکرم هست کلی برام ارزش داشت . البته یه دسته گل خوشگلو خوش بو همسری بهم داد خوب منم که عاشق گلم  . 

 به مامان خودم وجه نقد دادیم به مامان همسریم یه سینی چای خوشگل. همون چهارشنبه هم بردیم تقدیم مامانا کردیم . منم دو دست پیاله ترشی خوری و یه دست لیوان از گل سرویس آرکوپالم خریدم . همسری گفت بهار بزار بعد بخر اما گفتم نه میترسم بعدا گیرم نیاد دلم بسوزه . 

جمعه هم همش به تمیز کاری خونه و پختن آشو آبگوشت گذشت آخه  همسری دوس داره اما من نه میخواستم آبگوشتو ببرم خونه مادر شوهر اینا که همسری بهش بچسبه اما چون همسری درس داشت نرفتیم و موندیم خونه برای همین دوباره من کباب تابه ای پختم با برنج .دوس نداشتم آبگوشت بخورم . عوضش کلی تو خونه استراحت کردیمو مثلا همسری درس خوند . کلیم بهمون خوش گذشت .  

دیروز با همسری رفتیم بوستان برای انجام یه کار اداری . تو راه از شدت گرما دیگه بیحال شده بودم . همسری اومد ماشینو پارک کنه بریم به کارمون برسیم یه خانم سر به هوا که به شدتم عجله داشت کوبید به ماشینمون در سمت راننده باز نمیشد . همسری وایستاد تا ببینه چی کار باید بکنن من رفتمو کامونو تنهائی انجام دادم برگشتم . خیلی گرمم شده بود همسری گفت بریم بستنی بخوریم گفتم نه دیره بریم خونه باشه بعد . 20 دقیقه ای رسیدیم خونه سریع نمازامونو خوندیم که قضا نشه . منم از صبح تو هوس اون آشی بودم که جمعه پختم . سریع گذاشتم داغ شد جلوی کولر خنک نشستیمو خوردیم . حیف کم بود . البته همسری قرار بود بره بیرون اول میخواستم وقتی رفت کلکشو بکنم که دلم نیومد . چه شکموام !!!

همسری داشت میرفت بیرون گفتم همسری شام چی دلت میخواد دره واحدوباز کرد بوی استانبلی خورد بهش گفت از اینا هی بو کردم دیدم بوی آش خودمونه گفتم بابا این که بوی آش خودمون گفت نه حالا نگو چون چسبیدم به همسری همسریم همون دقیقه آش خورده بود بوی آش میومد . خیلی آشمون خوشمزه بود بازم این هفته میپزم .

همسری رفتو من دست بکار شدم واسه همسری گلم غذائی رو که ویار کرده بپزم . چقدر دوس دارم آشپزیو . اصلا تو دوران مجردی فکرشم نمیکردم اینهمه آشپزیو دوس داشته باشم . احتمالا بخاطر همسر گلیه که دوس دارم . آخه ماشالا همه رو با اشتهای تمام میخوره . آخر سر ی روز دیگه طاقت نیاوردم گفتم همسری بخدا من این قضارو واسه دوشب میپزم یه شبه تمومش میکنی خسته میشم خوب . آخه شکمشم خیلی بزرگ شده بود .

همسری رفتو برگشت من غذارو دم گذاشته بودم دور از چشم همسری به توصیه یکی از دوستان تو مایش دوتا حبه سیر رنده زدم . خیلی خوب شد . اصلا بوی سیر نمیداد اصلا همسری متوجه نشد . هه .

همسری بری بالا بیای پائین من تو غذا سیر میریزمممممم اینو همین امروز بهش گفتم اونم با شوخیو خنده .

شاممون آماده شدو با سالاد شیرازیو ماستو سبزی خوردیم . حیف نمیتونم کل قابلمه رو بخورم . کی این رژیما تموم میشه نمیدونم .

بعد از شام به همسری گفتم همسری دیدی منو دیگه بازم دوس نداری دیدی همه وسایل سفره رو مثل شبای دیگه نبردی ؟

بعد از شام همسری بالشت انداخت روبروی تی ویو گفت بیا . رفتن همانو تا سات 12 خوابیدن همان عین قرص خوابیم واسه هم .

راستی دیشب کل لباسای کمدو ریختم وسط که جمشون کنم وحشت کردم از بس زیاد بودن موند واسه امشب . خدایا من چه جوری وسایلمونو جم کنم با این ساعت کاریمون ؟

.

نوشته شده در دوشنبه 9 خرداد‌ماه سال 1390ساعت 14:20 توسط بهار نظرات (17)


Design By : Pichak