کد صلوات شمار برای وبلاگ
X
تبلیغات
رایتل
























**راز زیبای زندگی**

وإِن یَکادُالّذینَ کَفَروالَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّاسَمِعُواالذِّکرَویَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ ومَاهُوَ إِلاّذکرللعالمین

خلاصه روز اعلام نتایج با دست خالی اما دل پر امید برگشتم خونه . همه فامیل زنگ میزدن ببینن قبول شدم یا نه ؟ خاله ها زن عموم عمه اما جواب همشون با کمال شرمندگی منفی بود البته به زبون چون تو دلم  یه دریا امید بود  امید به عدل خدای مهربونی که خوب شناخته بودمش امید به لطف خدائی که اون روزا همدم همه لحظه هام شده بود .

همون لحظه خاله بزرگم زنگ زد خونمون تبریک بگه فک کن من که قبول نشده بودم چه تبریکی ؟  میگفت اسممو دخترخاله تو روزنامه دیده حالا هی بگو بابا خاله جان اسمم نبوده الا و للا که بوده و ما دیدیم حالا چه جوری اونا دیده بودن؟؟ وقتی خاله اونهمه زنگ میزدو اصرار میکرد که دیده دیگه منم باورم شد که خدا خودش اسممو گذاشته تو روزنامه .

یادم رفت بگم درست شب قبل از اعلام نتایج یه خواب خیلی عجیب دیدم ، دیدم کنار یه استخرم به بزرگی دریا پام سر میخوره میفتم توش . بعد همینجور که دست و پا میزدم که خودمو نجات بدم یه اسب سفید خیلی ناز که بالم داشت اومد تو آبو منو کشید بیرون انداخت کنار استخر بعد یه آقای پیر سفید پوش که خیلی چهره مهربونی داشت دستمو گرفتو بلندم کرد گفت دخترم دنبال اسمت میگردی؟ گفتم بله اما شما از کجا میدونی؟ گفت این روز نامه رو ببین اسمت تو این بود . گوشه روزنامه ای که دستم داد کنده شده بود . گفت تو این تیکه بود که کنده شده ، باد بردش برو پیداش کن بدو . من تو خواب دوئیدمو پیداش کردم اسمم توش بود پیرمرد راست میگفت . چقدر تو خواب از شوق گریه کردم . این بود که امیدم هزار برابر شده بود .  

 داداشیو فرستادیم دنبال روزنامه طفلی همه محله رو زیرو رو کرد نتونست پیدا کنه بهش گفتن برو بازار اونجا هستش . داداشی تو اون گرمای تابستون ( الهی قربونش برم ) رفتو واسم روزنامه رو گیر آورد اما اسمم نبود . بازم نا امید نشدم با وجودی که دیگه باید امیدم ته میکشید . شروع کردم به ورق زدنو خوندن روزنامه یهوئی چشمم افتاد به گوشه پائین روزنامه فرم بود یه فرم ثبت نام برای انتخاب مجدد برای نیمه دوم سال . وای همون جای روزنامه که تو خواب دیدم همون گوشه اینم یه فرم بود که باید بریده میشد یعنی میشد همون تیکه کنده شده روزنامه که تو خواب پیرمرد نشونم داد . وای خدای من همون رشته ای که میخواستم اونم تو شهر خودمون . اما فقط 40 نفر . فرمو پر کردمو فرستادم سازمان سنجش قرار بود از روی همین کنکوری که دادیم رتبه بندی کننو 40 نفر اولو بردارن . یک ماه گذشت هر روز التماسام بیشتر میشد و البته شکرم چون متوجه شده بودم که تعبیر خوابمه و من قبول میشم . زنگ زدم سازمان سنجش گفتن خانم امید نداشته باش متقاضی خیلی زیاده 11هزار نفر متقاضین اگه جز 40 نفر اول باشی قبول میشی . با این حرف باید نا امید میشدم اما نه وعده خدا بود و بالاخره 4 آذر نتایج اومدو من قبول شدم همون سال با اون همه بیماری با اون همه کم کاری ناشی از بیماری تو رشته مورد نظرم و تو شهر خودم قبول شدم یادمه رتبه های خیلی خوب کنکور همکلاسم شده بودن  این یعنی معجزه که منم با اونا قبول شدم . فک کنم یه  دو ساعتی از خوشی فقط راه میرفتمو همه رو میبوسیدمو فشار میدادم . بابا که قربونش برم یهوئی غیبش زد با یه جعبه بزرگ شیرینی تر برگشت هر کاری کردن منم بخورم از خوشی نتونستم همش ورجه ورجه میکردم تا بالاخره مامان یکی به زور گذاشت تو دهنم . چقدر اون روز قربون صدقه خدارفتمو شکرشو کردم اما کم بود خیلی کم . همش میگفتم دیدی خدا فرستادت دانشگاه دیدی با وضعی که اون سال داشتم باورنکردنی بود  معجزه بود چون تو حال مرگ بودم اون سال از درس خوندن خبری نبود اما عدلش نذاشت لطفش نخواست که زحماتم حروم بشه . خدایا بازم شکرت میبینی هنوز یادمه . اون سال حتی شاکرد اولای کلاسمونم نتونستن رشته  ای که میخوان قبول بشن فوق دیپلم قبول شده بودن اما من کارشناسی این دیگه خیلی معجزه قبولی منو واسم پر رنگ میکرد .

این امیدو از تو گرفتم معلم خوبم یادته سر کلاس درس داشتی از امید به خدا میگفتی . یادته داستان مرد گناهکاریو گفتی که بعد از صدور حکم ، ماموران جهنم کشان کشان میبردنش سمت جهنم اما اون با امید همش برمیگشتو پشت سرشو نگاه میکرد . خدا بخشیدو فرمان برگشت دادو بردنش به بهشت وقتی فرشته ها علتو پرسیدن خدا گفت بندم به من امید داشتو همش منتظر فرمان بازگشت من بود منم به امیدش بخشیدمش .  

نمیدونم این داستان بود یا واقعیت؟؟؟ اما هر چی که بود به من دنیا دنیا امید داد٬امیدی که همه عمرم شد سرمایم تا همیشه بهش تو سخت ترین شرایط اعتماد کنمو امیدمو از دست ندم حتی وقتی که ظاهرا کار تمومه تمومه و قائدتا نباید امیدی بمونه . امید داشتن تو این شرایطه که جواب میده چرا؟؟؟ چون دیگه دقیقا متوجه میشی که این خدا بوده که همه چیو اینقدر شگفت انگیز تغییر داده . اگه اونی که معلممون واسمون تعریف کردو سر کلاس کل بدنم مور مور شد داستان بود ، من اون داستانو واقعیه واقعی تجربه کردم . با همه ذرات وجودم حسش کردم .

گاهی ممکنه آدم تو یه شرایطی قرار بگیره که خیلی زجر بکشه اما فقط خدا میدونه که اون زجر چقدر براش خوبه ؟!  من اون سال مریضیه سختی کشیدم روزگار سیاهی رو پشت سر گذاشتم تا مرگ رفتم به سرطان فکر کردم اما همه رو از لطف خدا میدونم چراکه اگه اون روزارو نمیگذروندم به این شناخت از خدا نمیرسیدم تا این درجه امیدم بالا نمیرفت که حتی وقتی کار از کار گذشته هم منتظر باشم .چیزی که کل زندگیم سرمایم شده خیلی جاها به دادم رسیده . واقعا نمیدونم سپاس یه همچین لطفی چی میتونه باشه ؟ 

 از این جریانا بازم داشتم که کم کم مینویسمشون تا هم واسه خودم بمون هم شاید روی یه نفر به اندازه من تاثیر بزاره .

نوشته شده در سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390ساعت 08:12 توسط بهار نظرات (7)


Design By : Pichak