کد صلوات شمار برای وبلاگ
X
تبلیغات
رایتل
























**راز زیبای زندگی**

وإِن یَکادُالّذینَ کَفَروالَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّاسَمِعُواالذِّکرَویَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ ومَاهُوَ إِلاّذکرللعالمین

خلاصه مرحله اول کنکورو فقطو فقط به لطف خدا قبول شدم . دلم خیلی روشنو شاد شده بود خیلی دلم قرص بود که یکی اون بالا هست که همه حواسش به منه . فقط باید ازش بخوامو بهش اعتماد کنم . پس ادامه دادمو صبح تا شب قربون صدقش میرفتمو شکرشو میگفتمو التماسش میکردم . خیلی بهش دل بسته بودم . کتابای سالای قبلو آوردم که بخونم اما بیفایده بود حافظم خیلی ضعیف شده بود نمیدونم شاید عوارض داروها بود . برام خیلی عجیب بود چرا یهوئی این مدلی شدم حالا چی کار کنم . خدایا امتحانه؟ بازم لطفش نذاشت ناامید بشم . مرحله دوم کنکورو دادمو روزای سخت انتظار شروع شد . چه انتظار سختی . هم امید داشتم هم میترسیدم شاید خدا بخواد امتحانم کنه . این شد که گاهی شاد بودم گاهی غمگین اما در هر دو حالت با خدا حرف میزدم از ته دلم . حتی موقع کار کردن . فک کن ظرف میشستمو با هاش حرف میزدم اشکام همینجور میومد ولی نمیذاشتم کسی ببینه هی صورتمو میشتم که خیسی چشام مشخص نشه . چه روزای شیرینی هر لحظه یاد خدا بود . شبا همش تو رختخواب التماسشو میکردمو خوابم میبرد . حتی رویا پردازی میکردم که اگه شهرستان قبول بشم اینو میخوام اونو میخوام اینجوری میرم اونجوری میام . همش دوس داشتم شمال قبول بشم . خلاصه فکرم حسابی مشغول بود .  

روز موعود رسید تا صبح خوابم نبرد یعنی چی میشد؟؟؟ قبول میشدم یا باید پیش خدا امتحان پس میدادم ؟؟؟ اما ته دلم روشن بود که امسال دانشجوام . دوستم اومد دنبالم رفتیم کلی منتظر موندیم اما روزنامه گیرمون نیومد . رفتیم سراغ اینترنت . با دلشوره اسممونو دادیم . اما با نهایت تاسف هیچ کدوم قبول نشده بودیم اما باور نکردیم بازم رفتیم سراغ روزنامه شاید اشتباه شده باشه . اما تو روزنامه هم اسممون نبود . دوستم حالش خراب شد اما من نه ! اصلا ! باور نمیکردم نتیجه رو . درست نبود . من با اون خدای مهربونم باید قبول میشدم آخه عادله . آخه مهربونه . اون نمیتونه کسیو که اینهمه بهش دل بسته نا امید کنه . بهش گفتم خدایا میدونم که امتحانه تو میخوای ببینی من ازت نا امید میشم یا نه ؟ باید بگم که نه نمیشم تو منو امسال میفرستی دانشگاه مطمئنم . با اینکه هم تو اینترنت دیدم هم تو روزنامه ولی بازم بهت امید دارم . تو اگه بخوای میتونی همین الان اسم منو بزاری تو روزنامه .  

ادامه دارد ... 

پینوشت :  

حالا کو اونهمه خدا خدا ؟؟؟ اونم خدائی که مهربونیو خوبیش حدو مرز نداره و هممون تجربش کردیم . اونم به این واضحی. بارها و بارها . همش شده روز مرگی . فراموش کردم اصل و اساس خلقتو . یادم رفته برای چی اینجام . این روزا این گله ایه که از خودم دارم .

نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان‌ماه سال 1390ساعت 10:03 توسط بهار نظرات (7)


Design By : Pichak