کد صلوات شمار برای وبلاگ
X
تبلیغات
رایتل
























**راز زیبای زندگی**

وإِن یَکادُالّذینَ کَفَروالَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّاسَمِعُواالذِّکرَویَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ ومَاهُوَ إِلاّذکرللعالمین

پریشب از گردن درد که فک کنم ناشی از خوابیدن با بدن گرم جلو کولربود گذشت اونم چه دردی ... شامم همسری زحمتشو کشید ... جوری درد داشتم که دیروز نتونستم بیام شرکت ... تا نه خوابیدم چه لذتی داره !!! ... صدای گنجشکا همراه با نور اول صبح که افتاده رو پرده اتاق خواب و یه جورائی اتاقو  روشن کرده ... انگار داره بهت میگه پاشو دیگه خجالت بکش صبح شد ...  بیدار میشم ... یه کم رو مبل جلو تی وی دراز کشیدم ...

 اما نه بازم نمیتونم بخوابم رو مبلا هم بخاطر عذاب وجدان که نمیزارم همسری بخوابه ... هم اینکه خراب میشن خوب یه عالمه با همسری گشتیم تا پیداشون کردیم ... چقدرم ذوق کردیم از اینکه اون چیزی که میخواستیمو پیدا کردیم ... بعد از دو هفته گشتن طاقت فرسا بخاطر گرما اونم با اونهمه خستگی بعد از ساعت کاریمون و زیر و رو کردن بازار مبل ... وقتی پیداش کردم بگو شاید ده بار هی راه میررفتیمو مغازه ها رو میدیدیم و من میگفتم همسری من همونو میخوام ... همسریم میگفت خوب ... من دوباره ... همسری میخوام ... همسری باشه بزار یه کم دیگه بببینیم ... من: خوب ببینیم  ... چند قدم میریم میبینم نه دیگه نمیخوام ببینم من انتخابمو کردم ... دوباره من میگم ... همسری همینو میخوام دیگه بیا بریم سفارش بدیم دیگه ... همسری : صبر کن دختر تو چقدر  عجولی ... سر سرویس خوابم و سرویس طلا و آئینه شمعدونم همینجوری بودما ... عینه این بچه تقسا اه اه ...   

یه نیم ساعتی که دراز کشیدم بلندشدم دو سه تا ماسک رو صورتم گذاشتم یه ماسک لایه بردار یه ماسک توت فرنگی یه ماسک خیار... بعدم به موهام روغن زیتون زدم آخه ارث سفیدی مو داریم هر چند موهامو رنگ میکنم اما اینم میزارم که سفیدتر نشن ... بعدم دوش میگیرم ... یه عالمه هم تلفن بازی دوتا خواهر شوهریا که یکیشون نبود٬ جاری٬ مادرشوهری با دوتا از خاله هام وعروس خالم ... خلاصه سعی کردم دل همه رو بدست بیارم ...   

بعدم قیمه نثار خوشمزه رو با کلی ذوق و خیلی با دقت پختم ... کل آشپزخونه رو هم که به افتضاح کشیده شده بودو تمیز و مرتب کردم و یه کوه ظرف شستم ... ژله هم درست کردم ... مامانی و داداشی جونمم شام اومدن خونمون ... همسری ساعت ۹ اومد ... شامو خوردیم ساعت ۱۱ مهمونا رفتن و من ظرفارو شستم و دیگه خوابیدیم .

نوشته شده در دوشنبه 14 تیر‌ماه سال 1389ساعت 10:40 توسط بهار نظرات (7)


Design By : Pichak