کد صلوات شمار برای وبلاگ
X
تبلیغات
رایتل
























**راز زیبای زندگی**

وإِن یَکادُالّذینَ کَفَروالَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّاسَمِعُواالذِّکرَویَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ ومَاهُوَ إِلاّذکرللعالمین

دیروز تا رسیدم خونه از گرما داشتم میمردم که زودی لباسامو در آوردمو کولرو زدم ... حالم خیلی بد شده بود ... یه لیوان خوشگل برداشتمو رفتم سراغ یخچال ... عاشق خاکشیر با گلابم ... یه لیوان میریزمو میخورم ... این یه لیوان خاکشیر و گلاب چقدر میچسبه وقتی از بدنت حرارت میزنه بیرونو صورتت سرخ شده از گرما . 

 میفتم رو مبلو تی وی رو روشن میکنم باد کولرو حس میکنم  ... حالا دیگه آرووم شدم ... کانال ۵ داره شیرینی آموزش میده ... میخوام ببینم ... اما یه لحظه خوابم میبره ... بلند میشم میرم تو تخت که مثلا راحته راحت بخوابم اما نگران تلفنم که الان تا من خوابم میبره زنگ میزنه ... همیشه اینطوری دیروزم این اتفاق افتاد ... تا اومدم بخوابم زنگ خورد و دیگه خوابم نبرد ... اما اینقدر خسته ام که حس درآوردنه تلفنو از پریزش ندارم ... فوری خوابم میبره ... بازم تلفن زنگ میخوره همسریه نگران شده ... آخه زنگ نزدم بگم رسیدم اینقدر که حالم بد بود و حسشو نداشتم ... موبایلم تو دستمه نمیرم تلفنو جواب بدم ... موبایلمم زنگ میخوره همسریه میگم تو بودی گفت آره چرا جواب نمیدی گفتم نمیتونم از جام بلند شم ... توضیح میدم از گرمائه که نگران نشه .  

 دوباره خوابم میبره ... بازم تلفن ... خدای من انگار همه دنیا میخوان نزارن من بخوابم ... منم میگم ولش کن هر کی که هست بعدا زنگ میزنم بلند شم دیگه خوابم نمیبره ... اینبار مادر همسری بوده ... هم دیروز هم امروز ... ایخداااااااااا ... چرا نمیزارن من بخوابم؟؟؟ دیروز بعد از مادر همسری خواهریم زنگ زد دیگه اصلا نشد بخوابم ... از این به بعد بازم تلفنو قطع میکنم ... ساعت ۷.۵ به خودم میگم دختر پاشو دیگه نمازت رفتا !!! شام داریم دیروز ه عالمه کدبانو شده بودمو ۵ نوع غذا درست کردم که تو طول هفته راحت باشم ( کوکو سیب زمینی ... کوکو سبزی ... مایه کتلت ... کشک و بادمجوون ... خوراک لوبیا ... خورشت گوشت و بادمجوون ) ... برای همینم تونستم بخوابم دیگه خیالم راحت بود.  

دیگه بیدار شدم ... نمازمو خوندم ... به مادرشوهری زنگ زدم ببینم کارم داشتن ؟؟؟ که مادر شوهری گفت میخواستم حالتو بپرسم ( تعارف بود دیگه وگرنه اینقدر خوب نیستم که هر روز مادر همسری حالمو بپرسه ) ... به همسری زنگ میزنم که من میرم حموم اومدی نون و تخم مرغ بخر ... میرمو دوش میگیرم ... همسری میاد ... چای میخوریم ... آماده میشیم میریم بیرون که ظروف فریزری بخریم واسه غذاهائی که درست کردم ... میریم و ظرفارومیخریم ... یه کمم کالباس و یه نوشابه ... آها همسری عود و چوب دارچینو تخم شربتم میخره از سر خیابونمون ... میریم خونه شاممونو میخوریم و من ظرفارو میشورمو غذاهارو میریزم تو ظرفاو میزارم تو فریزر ... ساعت ۱۲ میرم میخوابم ... برمیگردم و همسری رم با خودم میبرم دیره دیگه .   

نوشته شده در سه‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1389ساعت 10:11 توسط بهار نظرات (14)


Design By : Pichak