کد صلوات شمار برای وبلاگ
X
تبلیغات
رایتل
























**راز زیبای زندگی**

وإِن یَکادُالّذینَ کَفَروالَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّاسَمِعُواالذِّکرَویَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ ومَاهُوَ إِلاّذکرللعالمین

 

چهارشنبه همسری گفت هوس کباب نکردی ؟؟؟ گفتم چرا ... گفت امشب شام درست نکن میخوام کباب بخرم ... گفتم خوب تو خونه خودم تابه ایشو درست میکنم خوشمزه ترم هست ... گفت نه میخوام نری تو آشپزخونه یه کم استراحت کنی همش تو آشپزخونه ای ... منم کلی ذوق کردم از اینکه همسری اینقدر خوبه و به فکر منه ... ممنون همسر گلم ... خودمونیما حسابی این حرفاش دلمو میبره ...   یه ساعتی خوابیدیم از ۸.۵ تا ۹.۵ که با زنگ تلفن بیدار شدیم ...مامانم بود ... خیلی سر حالم کرده بود اون یه ساعت خواب ... همسری رفت شاممونو بگیره و بیاد ... منم مواد کیکو آماده کردم که همسری اومد با هم کیک درست کنیم ... آخه نمیشه که اصلا تو آشپزخونه نرفت که ... همسری کبابارو گرفت و آورد ... با هم رفتیم تو آشپزخونه که  کیک درست کنیم ... میگم این همسری عزیز یه جاهائی منو حسابی متعجب میکنه ها ... داشتم تخم مرغا رو با همزن میزدم گفت اینقدر باید بزنی که ظرفو بر میگردونی نریزه ... چشمام چارتا شد از تعجب ... کیکم گذاشتیم تو ماکروفر ... شامو آماده کردیمو خوردیم ... تا شاممونو بخوریم کیکمونم پخت ... این کیکی که خودمون درست میکنیمو خیلی دوست دارم ... با وجودی که خیلی تو خوردن مراعات میکنم یه تیکشو وقتی سرد شد با همسری خوردیم ... شب من ساعت  ۲.۵ بیدار موندمو کارامو انجام میدادم همسری هم درس میخوند ۲.۵ رفتم خوابیدم یهوئی ۳.۵ با دیدن یه خواب ترسناک از خواب پریدم ... نمیتونستم از جام تکون بخورم همسری رو صدا زدم که بیاد تو اتاق من میترسم و از ترس تپش قلب داشت ... همسریم زود اومد و دیگه خوابیدیم . 

  پنجشنبه هم همسری منو رسوند خونه مامان اینا و خودش رفت شرکت ... من عکسامونم بردهبودم تا مامان ببینه ... بعدم با مامانم رفتیم خونه عمو کوچیکه ...‌آخه تصادف کرده بود ... ولی خداروشکر حالش خوب بود ... به اصرار دخترعموهام آلبوم عکسای عروسی رو هم بردم که ببینن ... کلی ذوق کردن و فک کنم هر کدوم سه چهار باری دیدن ... از همه چی خوششون اومده بود ... مخصوصا آرایشم ... اما میگفتن شبیه جشن عقدم شده بودم ... آخه همون آرایشگاه رفتم ... تو عقد که همه  ذوق زده شده بودن ... خالم که میگفت تمام بدنم مور مور شد تا چشمم بهت افتاد ... اومد گفت دلم میخواد ببوسمت و پیشونی و شونمو بوسید ... اشک تو چشماش جم شده بود ... دختر عموهامم جیغ میزدن ... آخه من با ابروهای پیوندی رفتم آرایشگاه و با ابروهای نازک اومدم تو تالار ... تازه من تو عروسیا خیلیکم آرایش میکردم واسه همینم کلی تو چشم اومد روز جشن عقدمون ... یادش بخیر ...  

دختر عموم مهر عروسیشه گفت شاید برم همین آرایشگاه اما میترسم خراب کنه آرایشمو چند تا از دوستام رفتن میگفتن تو عروسی گریه کردیم اینقدر که زشت شده بودیم ... حالا قراره بره بقیه کاراشم ببینه . 

بعد از خونه عمو هم برگشتیم خونه مامان اینا و بعد از ناهار اونجام واسه داداشیا کیک درست کردم ... خواهری اومد اما دیگه همسری اومده بود دنبالم ... برگشتیم خونمونو من واسه شام آلبالو پلو درست کردم البته با کلی استرس که نکنه خراب بشه ولی خداروشکر خوشمزه شده بود همسری کلی خوشش اومد و یه عالمه خورد ... نوش جونش . 

جمعه همسری طبق معمول رفت نون گرفت و صبحانه خوردیم ... همسری رفت درس بخونه که من هی نمیذاشتم و میرفتم پیشش میگفتم بازم من اومدم ... نمیزارم که درس بخونی ... چی کار کنم خوب حوصلم سر میرفت ... دیگه دیدم گنا داره رفتم به کارام برسم ... همسری اومد گفت بزار کمکت کنم و جارو بکشم اما دیگه آخراش بودم ولی همونم کلی ذوق زدم کرد آخه خیلی خسته شده بودم ... شامم قورمه سبزی بار گذاشتم ... بعدم چای دم کردم ... یه عالمه به خودم رسیدم ... ساعت ۹ شبم سالاد درست کردم ...سبزیم که قبلا شسته بودم ... سفرو آماده کردیمو شاممونو خوردیم ... بعدم من رفتم دوش گرفتم ... همسری بازم درس میخوند ... سریال در چشم بادم دیدم بعدشم ماست زدم ... غذاهارو جابجا کردم و ظرفارو شستم و به همسری گفتمم هر چی درس خوندی بسه چند شبه تنها میرم بخوابم میترسم تو هم باید بیای ... دیگه رفتیم خوابیدیم .  

 

نوشته شده در شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1389ساعت 12:30 توسط بهار نظرات (5)


Design By : Pichak