کد صلوات شمار برای وبلاگ
X
تبلیغات
رایتل
























**راز زیبای زندگی**

وإِن یَکادُالّذینَ کَفَروالَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّاسَمِعُواالذِّکرَویَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ ومَاهُوَ إِلاّذکرللعالمین

ساعت ۴ شده هنوز نمیدونم برم یا بمونم ... برم خونه خودمون یا خونه مامان اینا ... ای بابا . 

یهوئی تندو سریع همه چیو جم میکنم که برم ... موبایلم خونه مامان اینا مونده ... به همسری میگم من میرم اما نمیدونم کجا خونه خودمون یا مامان اینا یام آرایشگاه ؟؟؟ 

تو راه فک میکنم نمیرسم به سرویس خونه مامان اینا پس میرم خونه ... حسابی خونه بهم ریختس برم یه کم مرتبش کنم ... غذا بپزم دیشب به طفلی همسری سیب زمینی سرخ کرده و تخم مرغ دادم ... نمیدونم چرا وقتی خوردیم شدم عین اون آقا گرگه که مامان شنل قرمزی شکمشو پر سنگ میکنه میدوزه ...آیییییییی دلم ... همسری عینه آقا گرگه انگار سنگ تو شکممه آی آی ... همسری خندش میگیره چی بگه بنده خدا ... حتما پیش خودش میگه خدایا من زن میخواستم نه بچه . 

تو سرویس کلی با یکی از همکارا حرف میزنیم همه خونه داری و شاغلی ... میگه سخته ؟؟؟ میگم خیلییییییی ... میگه کمکت میکنه همسرت میگم اوهوم اما بازم تو همه چی که نمیشه یه ظرف شستنی سفره پهن کردن همه کارای خونه که اینا نیست البته گاهیم واسم جاروبرقی میکشه خوب لباسارم میبره تو تراس پهن میکنه خیلی کمکه اما کارای خونه خیلی بیشتر از ایناس از همه مهمتر حس مسئولیتش با منه دیگه این از همه سختتره . 

میرسم خونه بدو بدو ... اول یه شکلات میندازم گوشه لپم ... بعد لباسامو جم میکنم ... حالا پذیرائی رو مرتب میکنم ... بعدم رو تختو ... لباسائی که جمعه خشک شدن اینقدر تو سبد موندن مچاله شدن اونارم تا میکنم ... یه کم مانکن بازی میکنم هی اینو بپوش اونو بپوش ... کلی وقتمو گرفت اه ... حالا برم تو آشپزخونه وییییییی ... فک کنم جنا صبح تا شب تو خونمون میریزنو میپاشنا واسه خودشون فک کنم زندگی رامیندازن ما نیستیم ... من که اینارو کثیف نکردم ... دهه خوب استفاده میکنین خودتونم بشورین دیگه ... کلی ظرف شستم نخیرم بهار خانم کار خودته خوب فک کن . 

میخوام ماکارونی خوشمزه بپزم وییییییییییی پیاز نداریم به همسری میزنگم من برم پیاز بخرم ... میگه نداریم ؟؟؟ میگم نهههه ... میگه نمیشه صبر کنی بیام میگم نههه... میگه خوب برو اما من که پول ندارم یه تراول ۵۰ ایی ببرم پیاز بخرم ... همسریم از خدا خواسته نرو خودم زود میام . 

یه عالمه ظرف جابجا میکنم ... بعدم به سرم میزنه کوکو بپزم که همسری میرسه . 

همسری گیر میده چرا ساکتی ؟؟؟ میگم خوب چی بگم ؟؟؟ میگه از چی ناراحتی میگم هیچی سکوت معنیش ناراحتیه آخه ؟؟؟ میخندم تا خیالش راحت بشه . 

همسری انار دون میکنه من مشغول پخت غذام ... بعد انار میخوریمو فیلم میبینیم ... شام آمادس ... ساعت ۱۰ شام خوردیم ... از خستگی جلوی تی وی خوابمون میبره .

موقع خواب ادای جوجه هارو لای پر ماماناشون در میارم ... همسری میخنده میگه یاد جوجه بلدرچینای خونه مامان اینا میفتم ... میگم یعنی من جوجه بلدرچینم؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 24 آبان‌ماه سال 1389ساعت 11:23 توسط بهار نظرات (23)


Design By : Pichak