کد صلوات شمار برای وبلاگ
X
تبلیغات
رایتل
























**راز زیبای زندگی**

وإِن یَکادُالّذینَ کَفَروالَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّاسَمِعُواالذِّکرَویَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ ومَاهُوَ إِلاّذکرللعالمین

 پینوشت دارد

دیروز تصمیم داشتم برم باشگاه اما دوستم گفت مهمون داره نمیتونه بیاد منم دیگه دوست نداشتم برم ... رفتم خونه از خدا خواسته ... منتظر بهانه بودم دیگه ... وقتی رسیدم خونه بازم از گرما داشتم هلاک میشدم ... کولرو زدم دوئیدم تو اتاق خوابو در اتاق خوابو باز کردم تا هوا جریان داشته باشه ... این تراس فسقلیمونو خیلی دوس دارم ... الهی گلدونامون بی حال شدن از گرما ... میرمو آب میارم تا بریزم پاشونو سرحالشون کنم ... قربونشون برم ... چقدر من گلدون دوس دارم؟؟؟!!! 

http://s1.picofile.com/khaterate-bahar89/DSC00792.JPG 

یادتونه گلدونامو برده بودمشون حموم تا حسابی دوش بگیرنو تمیز بشن ... بازم باید ببرمشون حموم خیلی کثیف شدن ... این همسریم نمیزاره من برم تو تراس بهشون برسم میگه چادر سر کن ... منم سختمه اصلا نمیرم دیگه بهشون سر بزنم اینه که بچه هام خیلی کثیف شدن اما کثیفشونم دوس دارم ... 

بعد از آب دادن گلدونا لباسامو عوض کردم و یه عالمه آب خوردم ... یه کم رو مبل ولو شدمو به خانه بر میگردیمو دیدم ... دوس دارم این برنامه رو ... یه جوریه ... واسم کلی انرژی مثبته ... نمیدونم چرا ؟؟؟ 

بعدم بازم جلو آئینه بودمو بازم ماسک خیارو توت فرنگی گذاشتم رو صورتم ... بعدش یه کم ورزش کردم ... دراز و نشست و دمبل بازی و یه سری حرکات واسه لاغر شدن پهلوها و پاهام ... کلی ذوق میکنم وقتی دراز و نشست میرم ... بعضی وقتام به خودم جایزه میدم مثلا ... میرم سر یخچال و یه چیزی میخورم ... اونوقته که همه ورجه ورجه ها برباااااااااااااااااااااااااااااااااد ...  

مابین حرکات ورزشی کشک و بادمجونم واسه ناهار امروزمون میپزم چون شام قراره بریم خونه مامان اینا٬ ولی اینبار اصلا سیر نمیریزم توش که شر نشه ( قابل توجه آقای همسر عزیز ... این دفعه قیافتو مثل دفعه قبل کنی دیگه نه من نه تو ااااااااااااا ... قهره قهر ) .   

بازم ورزش و ورش تا ساعت ۷ ... دیگه ظرفارو شستمو گازو دستمال زدم آخر سرم یه جارو الکی کشیدم ... رفتم تو اتاقو تختمونم مرتب کردم ... یه سری لباسم از تو تراس آوردم و جا به جا کردم .

 نمازمو که خوندم همسری گفت آماده باش اومدم زود بریم که دیر نشه ... ساعت ۸.۵ همسری اومد منم آماده شدمو رفتیم خونه مامانی اینا ...دو هفته بود یه دونه خواهرمو ندیده بودم ... قربونش برم دلم واسش تنگ شده بود ...خواهری میگفت آجی چه خوشل شدی چی کار کردی ؟؟؟ میگم بی ادب مگه نبودم ؟؟؟  

خواهری واسه خودش یه عالمه خرید کرده بود بی ادب ... حسودیم شد ... دو تا شلوار لی ... یه کتونی با یه مانتو خوشگل و یه شال سفید ... گفتم منم میخوام از مانتوت اما همسری میگه هم تنگه هم کوتاهه هم آستینش بده دستات معلومه میگم آستین میپوشم اما انگار راضی نیست ...  

شامو میخوریم و میریم سمت خونمون ... برقا رفته سر راه میریم شمع میخریم ... به محض رسیدن هم بعد از تعویض و جابجا کردن لباسا میریم بخوابیم ساعت ۱ بود که خوابمون برد .  

 

پ.ن : احتمالا یه هفته نیستم میریم سفر .

نوشته شده در سه‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1389ساعت 08:42 توسط بهار نظرات (22)


Design By : Pichak