کد صلوات شمار برای وبلاگ
X
تبلیغات
رایتل
























**راز زیبای زندگی**

وإِن یَکادُالّذینَ کَفَروالَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّاسَمِعُواالذِّکرَویَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ ومَاهُوَ إِلاّذکرللعالمین

یکشنبه همسری منو رسوند باشگاه و خودش رفت خونه ... از ساعت ۵ و ربع تا ۷ تو باشگاه بودم اما اینقدر که شلوغه نمیشه از وقتت نهایت استفاده رو بکنی ... بیشترش الافیه ... ولی حسابیم خسته شدما ... دوچرخه ٬ تردمیل ٬ اپتی کال و ... داشتم دوچرخه میزدم که دیدم دارن صدام میکنن ... خانمه گفت همسری جلو دره کارم داره یادم افتاد کلیدش دست منه طفلکی تو اون گرما ... خلاصه کلیدو بردم دادمو بقیه ورزش تا ۷ ... بعدم خسته و کوفته آماده شدم و برگشتم خونه ... همسری داشت فیلم میدید ... گفتم بزن رو استوپ منم بیام دیگه ... خوشحال شد و گفت باشه ... تا نمازمو بخونمو شامو آماده کنم همسری خوابش برد دیگه منم دلم نیومد بیدارش کنم رفتم یه دوش گرفتم... تا ۱۰ گذاشتم بخوابه و صداش نکردم آخه خیلی خسته بود ... شاممون که آماده شد صداش کردم باورش نمیشد ۲ ساعت خوابیده ... شامو خوردیم حالا همسری بیدار بود من غش کردم و بینهایت عذاب وجدان داشتم که نذاشتم همسری فیلمشو ببینه حالا م که بیدار شده من خوابیدم ...اما چشام باز نمیشد و سریال فاصله ها رو بریده بریده دیدم . 

 

دیروزم ساعت ۵ خونه بودم ... مردم تا خونه رسیدم از بس گرم بود ... اول یه سی دی ایروبیک گذاشتم و یه ساعتی ورجه ورجه و بپر بپر کردم ... بعدش یه کم خونه رو مرتب کردم و چند تا تیکه ظرف تو سینکو شستم ... واسه شامم آبگوشت بار گذاشتم ... آخه هر چی فکر کردم چی بپزم که نه روغن توش باشه نه برنج تازه مقویم باشه ذهنم به جائی نرسید جز آبگوشت ... 

بعدشم فرشمونو دستمال کشیدم تا لکه هاش بره ... کلی خسته شدم ... دو تا ماسکم رو صورتم گذاشتم و روغن زیتون به موهام زدم ...آخر سرم یه دوش گرفتم که حسابی سر حال بشم ... چقدر خوبه آدم به موقع بره خونه ... اینجوری به همه کاراش میرسه ... همسری تو شرکت خیلی کار داشت تا ۸.۵ مونده بود شرکت ... زنگ زد چیزی لازم نداری گفتم چرا یه نون سنگک با سبزی خوردن ... قربونش برم  ۹.۵ رسید خونه من تازه از حموم اومده بودم دستش پر بود ساک باشگاه و ظرفای غذا با یه دونه نون سنگک ... نمیدونم چرا نون سنگک میبینم یه حس خوبی بهم دست میده ... خولم نه ؟؟؟ همه وسایلو گذاشت رو اوپن آشپزخونه ... یه پلاستیک هم تو اونا بود گفتم این چیه گفت شلیله ... اما خیلی سنگین و سفت بود ... گفتم آخ جوون شلیل ... ولی هنوز نگاش نکرده بودم  ... همسری گفت ببین شلیلاش خوبه ... گفتم از رنگ خوشگلش معلومه که خوبه ... بازم شک نکردم ... گفت حالا نگاش کن ... نگا کردم ... وییییی دو تا دمبل قرمز خوشگل یک کیلوئی بود ... خیلی خوشحال شدم خیلیا ... یه عالمه ب.وس.بو.سیش کردم یه عالمه ها ... قربونش برم تازه همین دیروز بهش گفتما زودی برام خرید ... اینکه یادش مونده خیلی برام ارزش داره ... آخه عصریم زنگ زدم بگم من رسیدم گفتم افسردگی گرفتم ... گفت چرا ... گفتم چرا دارم هی وزن اضافه میکنم ... اونم هی میگفت نه من باید بگم چاقی که نیستی و نمیگم ... تازه باشگاه بری لاغر میشی گفتم نه باشگاه خیلی شلوغه نمیشه کار کرد ... بعدم گفتم همش تقصیره توئه دیگه هی میگی بخور ... هی بادووم تو لوپم میچپونی ... تازه چرا دیشب تو خواب تا صبح بغ... نکردی ؟؟؟ اینم یه دلیل دیگه افسردگیمه ... گفت چرا بابا تو خواب یادت نمیمونه که . 

بعدشم یه کم دمبل بازی کردیم ... ساع ۱۰.۵شامو آوردم خوردیم یعنی من یه کوچولو خوردم ... سریال زیر هشت و فاصله ها رو دیدیم ... برنج واسه ناهار امروز دم کردمو نمازمو خوندم ... دیگه خوابیدیم . 

پ . ن :

دیشب اون تونیک قرمز خوشگله که قبلا از بوستان خریده بودیمو پوشیدم ... همسری گفت چه بهت میاد کی خریدیم ؟؟؟ اینقدر ذوق میکنم یه چیزی میخریم میگه بهت میاد . 

http://s1.picofile.com/khaterate-bahar89/Documents/DSC00864.JPG

نوشته شده در دوشنبه 28 تیر‌ماه سال 1389ساعت 09:38 توسط بهار نظرات (5)


Design By : Pichak