کد صلوات شمار برای وبلاگ
X
تبلیغات
رایتل
























**راز زیبای زندگی**

وإِن یَکادُالّذینَ کَفَروالَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّاسَمِعُواالذِّکرَویَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ ومَاهُوَ إِلاّذکرللعالمین

چهارشنبه همسری میگه بریم خونه مامانم ...میگم بریم خوب ... تو راه همش تو دلم میگفتم خدا کنه کتلت داشته باشن ... وقتی میرسیم  کلی ذوق میکنم ... آخه شام کتلته ... ساعت 11.5 هم بر میگردیم خونمون .

پنجشنبه تا عصر الاف فیلم عروسی و نوشتن ایراداش بودم ... چه کار سختیه !!! ... هوس شیرینی کشمشی میکنم ... زود موادو آماده میکنم و با نهایت ذوق فرو روشن میکنم ... چه شیرینی میشه ... ذوق میکنم به همسری و مامان زنگ میزنم و میگم شیرینی پختم ... کاره فیلمم تموم میشه ... اصلا دوستش ندارم ای فیلمو ... حالا دیگه من موندمو یه خونه که در حد انفجار به هم ریختس ... یه کم مرتبش میکنم ... میرم دوش میگیرم ... البته قبل از اینکه دوش بگیرم دو سه تا ماسک هم رو صورنتم میزارم ... روغن زیتونم به موهام میزنم ... بعد از دوش آماده میشم که برم آتلیه .

ساعت 7 میرم سمت آتلیه ... دو بار بر میگردم خونه... یه بار واسه لیست ایرادام که جا مونده یه بارم واسه سی دی آهنگا ... آخ که چقدر هوا گرم بود چقدرم حرص خوردم واسه حواس پرتیم ... فیلماو دادم توضیحاتمم دادمو اومدم ... سر راه هم رفتم باشگاه و ثبت نام کردم ... آخه دیگه خیلی چاق شدم ... اینقدر که هم خودم هم همسری شک میکنیمو تصمیم میگیریم بی بی چک بگیریم ... بر میگردم خونه و جارو حسابی میکشم و گردگیری میکنم ... همسری میاد و من با ذوق شیرینی هائی که پختمو نشونش میدم و با هم همراه چای میخوریمشون ... شامم کتلت داشتیم ... مادر شوهری بهمون داده ... دست گلش درد نکنه ... دو تام همبرگر همسری شکمو سرخ میکنه ... فیلم میبینیمو میخوابیم ...

جمعه ساعت۱۰.۵ بیدار میشیم همسری میره نون میگیره و بر میگرده ... بی بی چکم گرفته ... بهش میگم ببینم بچه یه وجبی چه ترسی داره که تو صبح جمعه ای میری داروخانه شبانه روزی وبی بی چک میخری ؟؟؟ میگه از بچه یه وجبی نمیترسم که .... از وقتی میترسم که قد یه درخت میشه ... راستم میگه منم میترسم ... خیلی مسئولیت بزرگیه ... دستمو میگیره میگه بیا دیگه ... تستو انجام میدم با ساعت وایمیسته کنار بی بی چک ... بعد از سه دقیقه جواب منفیه ... خیالمون راحت شد.  

صبحانه رو میخوریمو یه کم فیلم میبینیم ... عصرم میریم خونه مامان اینا سر راه هم یه شلوار ورزشی قرمز خوشگل خریدیم واسه باشگاه ... خونه مامان اینام شیرینی میپزم ... بعد شامم بر میگردیم خونمون ... 

شنبه بازم خواب تا ۱۰.۵ بعد از صبحانه هم یه فیلم ترسناک دیدیم ... عصرم یه ماکارونی پختم و دو تا غذا دیگه واسه تو هفتمون که وقت ندارم .. ماکارونی رو با سالاد خوردیمو رفتیم یه سر خونه برادر شوهری... هر چی اصرار کردن شام نموندیم ... رفتیم که من کتونی بخرم واسه باشگاه ... بعدم یه سر خونه مامان اینا و برگشتیم خونمون .

   

پینوشت : 

سلام بهار جونی تو که میدونی من وب ندارم تو هم که دوستای مهربونی داری.میشته تو پست بعدیت یه کوچولو تو خط اخر نظر دوستاتو راجع به ساید بای ساید و رنگش بپرسی.اگه این لطفو در حقم کنی کمک زیادی بهم کردی.اخه نمیدونم از کی بپرسم

نوشته شده در سه‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1389ساعت 09:31 توسط بهار نظرات (10)


Design By : Pichak