کد صلوات شمار برای وبلاگ
X
تبلیغات
رایتل
























**راز زیبای زندگی**

وإِن یَکادُالّذینَ کَفَروالَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّاسَمِعُواالذِّکرَویَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ ومَاهُوَ إِلاّذکرللعالمین

چهارشنبه تا میرسم خونه یه عالمه کارای خانمانه انجام میدم آخرم دوش میگیرمو سشوار میکشم ... زنگ میزنم به همسری کجائی پس؟؟؟  ... همسری میاد میگه بریم ه ایپ ر اس تار ... آماده میشیمو میریم ... خیلی شلوغه خیلیم گرونه ... فقط من یه کرم و یه رژ لب مایع صورتی خیلی کم رنگ مارک او  ر ال میخرم ... بعدم میریم کافی شاپ های.پ.ر و دوتا هات داگ سفارش میدیم تا آماده بشه سیب زمینی سرخ کرده میخوریم ... بر میگردیم خونه و میخوابیم.

پنجشنبه قرار عصر همسری بیاد منو ببره خونه مامان اینا ... اما مامانی باباجونو میفرسته دنبالم که برم یشش مهمون داره ... دوتا خاله ها و یه دختر خالش که از قزوین اومده بودن عروسی ... خیلی دوستشون دارم ... بعد از ناهار ساعت 5 رفتن با مامان پاتختی ... خواهری اومد بعدم همسری و بابا ... مامانم ساعت 7 بابارفت دنبالشو برش گردوند ... شام خونه مامان اینا بودیم ... بعد از شام رفتیم خونه مادر شوهر اینا که همسری با برادرش بره ام آر آی تا 3.5 صبح طول کشید تا برگردن خوابم نمیبرد ...  

صبح جمعه بعد از بیدار شدن و خوردن صبحانه رفتیم بازار با خواهر شوهری 4 ... دوستش دارم ... یه شال و یه ست لباس زیر خوشمل واسش خریدم ... واسه خودمم همینطور ... یه کیفم خریدم ... بعدم رفتیم چهارتا پتو مسافرتی و یه سفره خوشمل خریدیم کلیم تو بازار سربه سر همسری گذاشتم که یادش بخیر واسه خرید حلقه ها و سرویس و آئینه شمعدون میومدیم بیا از اول دوباره عروسی کنیم من میرم خونه بابام دوباره بیا خواستگاری اما اگه نیای چی ؟؟؟ همسریم میخندید  ... خیلی گرم بود خیلی ... اما من اینقدر از خرید و گردش ذوق مرگ بودم سختم نبود ... برگشتیم خونمون ... از گرما سرخ شده بودمو پریدم تو حموم و یه دوش سریع گرفتم ... ناهار برنج گذاشتمو سیب زمینی سرخ کرد م خواهر همسریم ماست و خیار درست کرد ... خورشت بادمجونم از تو فریزر در آوردم و داغ کردم ... دوتا نون سنگکم همسری تو راه گرفته بود با نوشابه ... ناهارو خوردیم ... ظرفارو خواهر همسری زحمتشو کشید ... بعدم رفتیم تو اتاق خوابو رو تخت ولو شدیم ... بازم خواهر همسری همه عکسا رو دید ... ساعت6 هم همسری خواهرشو برد خونشون ... شام ماکارونی پختم ... یه کم دیشب دل درد داشتم سرحال نبودم . لباسائی که خریده بومو میپوشیدمو ذوق میکردم ... همسریم کلی خوشش اومد از خریدام.

نوشته شده در شنبه 12 تیر‌ماه سال 1389ساعت 11:45 توسط بهار نظرات (18)


Design By : Pichak