کد صلوات شمار برای وبلاگ
X
تبلیغات
رایتل
























**راز زیبای زندگی**

وإِن یَکادُالّذینَ کَفَروالَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّاسَمِعُواالذِّکرَویَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ ومَاهُوَ إِلاّذکرللعالمین

 

پنجشنبه ساعت ۹ بیدار شدمو کتری رو گذاشتم بجوشه همسریم بیدار شده بود رفت نون گرفت ... منم تا همسری برگشت دوئیدم تو حموم ... بعد از یه دوش سریع خواهری رو صدا کردم که بره تو اتاق و ادامه خواب ... اما نیم ساعت بعد صداش کردم بیاد واسه صبحانه ... صبحانه رو با هم خوردیمو ... من موهامو سشوار کشیدم ... خواهریم ظرفای صبحانه رو شست ... بعدش آماده شدیم رفتیم بازار ... ساعت ۱۲.۵ رسیدیم ... یاد روزی افتادم که رفتیم و آئینه شمعدون خریدیم ...کلی خوش شانس بودیم که جای پارک گیر آوردیمو ... رفتیم بازار رضا ... یه عالمه لباسای ... خوشگل خریدم با یه روسری خیلی ناز ... برای همسریم یه تی شرت گرفتیم ... خواهریم یه گوشواره گرفت ... یه دستبندم به پیشنهاد همسری ما واسش خریدیم ... چه همسری ماهی ... قربونش برم ... آها آها یه تاپو شلوارک قهوه ای نارنجیم خریدم که خیلی دوستشون دارم ... بعدم رفتیم خونه مامان اینا و ناهار لوبیا پلو خوشمزه خوردیم ... لباسائی که خریدمو پوشیدم باید ببریم عوضشون کنیم یه کم کوچیکن برام ... آخ جوون بازم بازار ...  

ساعت ۵ بود رفتیم خونه و آماده شدیم بریم خونه پدر شوهراینا ... سر راه یه جعبه شیرینیم گرفتیم ... همه بودن خواهر شوهریا و برادر شوهری با خانواده ... عکسامونم برده بودم خواهر شوهریا ببینن ... کلی خوششون اومد ... روز پدرم گذاشتیم به عهده مامانا خرید کادو رو که برن ببینن بابائیا چی دوست دارن براشون بخرن ... بعد از شام برگشتیم خونمون ... کلی تو سر و کول هم زدیم و از خستگی غش کردیم ... صبحم تا ۱۱ از جامون تکون نخوردیم حالا بیدارم بودیما ... حسابی همسری رو قلقلک دادم ... آخه خیلی خوشگل میخنده قربونش برم .. روزشم بود دیگه باید حسابی خوشحالش میکردم دیگه ... کلی بهش تبریک گفتم ... بعدم همسری رفت نون گرفت و یه صبحانه مفصل خوردیم ... یه روز مرد به یاد موندنی شد اولین روز مرد زندگی مشترکمون ... کلی چلوندمش عینه بچه ها ... همسری رفت به ماشین برسه منم کوکو ماکارونی درست کردم طبق دستور سایه جوون که خیلی خوب شد همسری کلی خوشش اومد ... همسری اومد منم دوش گرفتمو آماده شدیم ... یه جعبه شیرینی گرفتیمو منو برد خونه مامان اینا ... خودش رفت که بازم ماشینو درست کنه گفت شب میام ... با مامان و خواهری و زن دادشی رفتیم خرید ... ساعت۹ همسری اومد ... شامو خوردیم و برگشتیم خونمون ...   

نوشته شده در یکشنبه 6 تیر‌ماه سال 1389ساعت 10:39 توسط بهار نظرات (7)


Design By : Pichak