کد صلوات شمار برای وبلاگ
X
تبلیغات
رایتل
























**راز زیبای زندگی**

وإِن یَکادُالّذینَ کَفَروالَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّاسَمِعُواالذِّکرَویَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ ومَاهُوَ إِلاّذکرللعالمین

 

دیروز سردردو گردنم درد داشتم شدید ... از تو گلوم تا معدمم بد جوری میسوخت یه جوری بود نمیتونستم تشخیص بدم معدمه یا ریه هامه؟؟؟ همسری گفت معدس من که نتونستم تشخیص بدم ... نمیدونم این دردا از کجا هجوم آوردن ؟؟؟... فک کنم مال خستگیه ...  

همسریم میگه آخه چرا اینجوری شدی این همه درد یه جا ؟؟؟ اینا از کجا پیداشون شد ؟؟؟ باید یه دکتر درست درمون ببرمت ببینم چرا اینجوری شدی تو ؟؟؟  به همسری میگم میدونی چرا اینجوری شدم ؟؟؟ میگه نه٬مگه تو میدونی ؟؟؟ میگم خوبببب ... آره ... یعنی تو نمیدونی ؟؟؟ میگه نه !!! خوب بگو ببینم علتشون چیه ؟؟؟ بازم میگم نمیدونی ؟؟؟...دوست دارم سر به سرش بزارم ... آخه میدونین طاقت نداره و پیله میکنه که جوابو بگم ...حس میکنم کلافه میشه وقتی جوابو نمیتونه حدس بزنه و هی میگه بگو دیگه ... مگه چیه ؟؟؟ شیطون میره تو جلدم دست خودم که نیست ... اصلانم بدجنس نیستما خیلیم مهربونم ...میدونین کیف میکنم که همش کنارمه و هی اصرار میکنه بگم  ...  میگم ای بابا آی کیوت کجا رفت؟؟؟ ... سرم کلا رفتاااا فک میکردم خیلی با هوشی ... انگار اشتباه میکردم... ولی دیشب زیاد این حالت ادامه پیدا نکرد چون همسری امروز امتحان داشت باید میرفت درسشو میخوند و من حس همسر آزاریم خوب ارضا نشد ... اووووووووووومممممممم ... 

همسری تو ماشین میگفت امروز باید یه عالمه درس بخونم از قرتی بازی و بازیگوشی خبری نیست ... گفتم کدوم قرتی بازی ؟؟؟ گفت : خوابیدن ٬ فوتبال و اینو بخورم اونو بخورم ... آخه از ۲۲ فصل همش ۵ تاشو خونده بود ... فک کن ... من بودم به جای همسری کتابو باز میکردم جلومو یه دل سیر گریه میکردم ... اما خدارو شکر این همسر گلی چشم نزنم خیلی با هوشه از پسش خوب بر میاد ... ایشالا که امتحانشو خوب بده ... امروز آخریشه ... راحت میشما ... چقدر محرومیت ؟؟؟ ... از چی ؟؟؟ یه ماهه تنها میرم میخوابم ... نمیدونم چرا میترسم ... خوابای بد میبینم ؟؟؟  

وقتی رسیدیم خونه نمازارو که خوندیم همسری رفت دوتا هلو خوشگل شست ... به من میگه شکمو ... هربارم بهم میگه شکمو... منم بهش میگم : بی ادب !!! ... گفتم قرتی بازی ممنوعه ها ... یکیشو گرفت جلو ی صورتم منم یه گاز نصفه کوچولو زدم ... آخ آخ دندونام چه یخه ؟؟؟ ... رفتم رو تخت ولو شدم ... همسریم اومد ... گفتم بازیگوشی ممنوعه ها ...اما گوش نمیداد که ... گفتم ممنوعه ها ... احالا خودم از خدا خواسته بودمااا ... همون چند دقیقه کنار همسری دراز کشیدم همه دردام یادم رفت ... هی خودمو لوس کردم ... جند دقیقه که نه نیم ساعت که گذشت و حسابی تو سر کول هم زدیم ... گفتم دیگه بازیگوشی و محبت بسه برو درستو بخووون آقا فردا میخوای اینارو تو ورقت بنویسی ؟؟؟ گفت آره ... بعد به همسری گفتم انگار خوب شدماااااا ... حالا فهمیدی دلیل این همه درد چی بود ؟؟؟ ... خوب کمبود محبت داشتم دیگه ... خندش گرفت و گفت آهان اینو میگفتی ؟؟؟گفتم اوهووووووووووووم  

دیگه همسری رفت تو پذیرائی منم همراش رفتم اما انگار بهمون چسب زده بودن بازم درس نخوند که بازم بازیگوشی ... دیدم نمیشه اگه کنارش باشم نمیتونه درس بخوونه ... رفتم تو آشپزخونه و واسه شام عدس پلو پختم ... نمازمو خوندم ... موهامو سشوار کشیدم ... چقدر بلند شدن ... اما خوشم میاد آخه همیشه موهام بالای شونه هام بوده ... دلم نمیاد کوتاشون کنم میرم فقط برام مرتبش کنن ... لباسامم عوض کردم ... دو تا گیره سر خوشگلم زدم ... شامو آماده کردم ... باز تا میرم تو آشپزخونه همسری پردها رو چک میکنه ... میگم همسری آخه کی اونجاست ؟؟؟ ... میگه نمیخوام حتی یه سلول از تورو هم کسی ببینه ... شامو که خوردیم دیدم آشپزخونه خیلی حالمو بد میکنه اینقدر به هم ریختس با یه عالمه ظرف تو سینک ... چایم دم کردم که بخوریم تا همسری خوابش بپره ... ظرفارو شستمو گازو دستمال کشیدم ... دیگه داشتم می افتادم آماده شدم و رفتم تو تخت و خوابیدم .

 

نوشته شده در چهارشنبه 2 تیر‌ماه سال 1389ساعت 11:13 توسط بهار نظرات (10)


Design By : Pichak