کد صلوات شمار برای وبلاگ
X
تبلیغات
رایتل
























**راز زیبای زندگی**

وإِن یَکادُالّذینَ کَفَروالَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّاسَمِعُواالذِّکرَویَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ ومَاهُوَ إِلاّذکرللعالمین

دیروز به همسری گفتم هوس فالوده کردم ... رفتیم سر راه بستنی فروشی محلمون تا دو تا فالوده بخریم ... چقدر شلوغ بود ... واسه منه شکمو وایستادن تو اون صف و از پشت ویترین ظرفای بستنیای خوشمزه رو دیدن عذابه ... همسری فیش میگیره ... واسه من فالوده واسه خودش فالوده بستی ... اعتراض میکنم ... حالا خوبه خودم گفته بودم من فقط فالوده میخواما ... همسری گفت خودت گفتی ... گفتم نه منم فالوده بستنی میخوام ... شکمو نگفت خوب فالوده بستنی مال تو ٬من فالوده میخورم ... فیشو عوض کرد ...پس چرا نوبتمون نمیشه ؟؟؟ همسری گفت تو برو تو ماشین من میگیرم میام ... چشمام چند دقیقه به در خشک شد تا بالاخره اومد ... فالوده بستنیارو داد دستم ... باعثه خجالته ولی هنوز همسری حرکت نکرده دو تا قاشق از بستنیش خوردم ... همسری میگه شکمووووو ... میگم نخیر ندیدی آب شده بود ... میدونین احساس کردم مال همسری قلنبه بستنیش گنده تره از مال منه خوردمش تا هم اندازه بشن ... دلم نمیاد که از بستنی خودم بخورم که ... به همسری میگم من از بستنی تو هم میخورما میگه نه شرمنده ... میگم من تند تند میخورم بعد اینقدر نگات میکنم با حسرت تا دلت بسوزه به منم بدی میگه نخیرا از این خبرا نیستا ...رفتیم تو پارک نسشتیم که بستنیامونو بخوریم ... یه مقایسه میکنمو کمتره رو میدم به همسری ... همسری بازم میگه شکمووووو ... میگم مگه چیه خوب یه اندازشون کردم دیگه مال تو زیاد بود ... میگه خوب روش ننوشته بود مال منه که خوب اونو تو برمیداشتی ... اما خوب نمیشد ... میدونین دیگه ... همسری میگه چه هوس خوبی کردیا ... نمیشه بیشتر از این هوسا بکنی ... میگم نه آخه چاق میشم .  

پارک قشنگیه این پارک کوچه پائینی ...میدونین میرم پارک بازی بچه ها رو میبینم روحم میخواد پرواز کنه ... دوست دارم بعضیاشونو تو بغلم بچلونم اینقدر که با مزه ان ... خانمام که مشغول ورزشن با وسایل تو پارک ... یه سریام رو چمنا نشستن هم مراقب نی نیاشونن هم با هم صحبت میکنن ... چقدر این صحنه هارو دوست دارم ... باغبونه پارکم داره چمنارو آب میده ... به همسری میگم کاش من جای این آقای باغبون بودم ... چه کیفی میکنه تو این فضا ... 

همسری منو میذاره جلو در خونه و خود میره نون بگیره ... منم میرم تا نمازم قضا نشه ... لباسامو درمیارمو جابجا میکنم ... وضو میگیرم ... سیب زمینیم میزارم آبپز بشه واسه شام پوره سیب زمینی بپزم ... نمازمو که میخونم همسری میاد ... یه کم میوه میخوریم ... موبایلمو کوک میکنم واسه یه ربع بخوابم سر حال بشم بلند شمو شامو آماده کنم ... موبایل که زنگ خورد بیدار شدم ... اصلا نفهمیدم خوابیدم یا نه اما سرحال بودم پس خوابیدم ... شامو آماده کردم ... همسرم کلی کار داشت .. شام آماده شد خوردیم .. منم رفتم یه دوش گرفتم و نمازو که خوندم ... آبجوش واسه همسری گذاشتمو ریختم تو فلاسک و میوه شستم تا شب درس میخونه بخوره ... همسری گفته بود نیم ساعته بیدارش کنم اما موبایلای جفتمونو کوک کردم واسه یه ساعت بعد و گذاشتم بالا سرش اونم با چه زنگی ؟؟؟ مدرسه موش ها ... دیگه رفتم خوابیدم تا صبح .

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 1 تیر‌ماه سال 1389ساعت 09:52 توسط بهار نظرات (11)


Design By : Pichak