کد صلوات شمار برای وبلاگ
X
تبلیغات
رایتل
























**راز زیبای زندگی**

وإِن یَکادُالّذینَ کَفَروالَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّاسَمِعُواالذِّکرَویَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ ومَاهُوَ إِلاّذکرللعالمین

دوشنبه نمیدونم چرا همش سر درد داشتم از ظهر درده شدیدتر شد و از شدت درد حالت تهوع گرفته بودم ... دیگه تو ماشین حالم خیلی خیلی بد شد ... به همسری گفتم میشه اون ضبطو کمش کنی حالم داره ... ... که خاموشش کرد ... گفت آب بگیرم برات گفتم نه دیگه داریم میرسیم ... اما واقعا به حال مرگ رسیده بودم حتی سختم بود جواب همسری رو بدم ... همسری گفت چرا اینجوری شدی گفتم نمیدونم شاید از گرما باشه ... گفت پس بریم ی بستنی بگیرم برات شاید بهتر بشی ... دمه یه بستنی فروشی نگهداشتو رفت دوتا بستنی خرید ... خوردم خیلی بهتر شدم اما دوباره اون حالت وقتی از ماشین پیاده شدم برگشت طوری که نمیتونستم از پله ها برم بالا اونم دو طبقه ... رفتم تو خونه لباسامو درآوردم ریختم رو زمینو افتادم تو تخت ... همسری کولرو زد ... هر چی گفت بریم دکتر گفتم نه اصلا نمیتونم راه برم ... هرچی همسری تو دارو ها گشت چیزی واسم پیدا نکرد ... آبلیمو واسم آورد خوردم خیلی بهتر شدم ...   

همسری روتخت موند اما من تا بهتر شدم رفتم تو آشپزخونه تا یه فکری واسه شام کنم ... تصمیم گرفتم کوکو سیب زمینی درست کنم ... همسری خوابش برده بود ترسیدم صدای رنده کردن سیب زمینی بیدارش کنه رفتم دراتاق خوابو بستم ... مایه کوکو رو آماده کردم توش یه دونه هم همیج رنده کردم اما وقتی رنده زدن تموم شد دیدم اوووه چقدر هویج گفتم عیب نداره شاید خوب بشه یه دونه شو سرخ کردم زیاد خوشم نیومد بنابراین یه سیب زمینی دیگه توش رنده زدم خوب شد ... سرخ کردن کوکوها داشت تموم میشد که همسری رو صدا زدم اومد باهم سفره رو انداختیمو شاممونو خوردیم و آشپز باشی دیدیم ...

نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1389ساعت 08:44 توسط بهار نظرات (2)


Design By : Pichak