کد صلوات شمار برای وبلاگ
X
تبلیغات
رایتل
























**راز زیبای زندگی**

وإِن یَکادُالّذینَ کَفَروالَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّاسَمِعُواالذِّکرَویَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ ومَاهُوَ إِلاّذکرللعالمین

چهارشنبه که خیلیییییییییی خوش گذشت ... ساعت ۴ رفتم خونه که آماده بشم واسه شب که با همسری به یه جشن به مناسبت روز زن دعوت بودیم ... به همسری زنگ زدم کی میای بریم گفت دارم راه میفتم ... اما یک ساعت و نیم گذشت و نیومد ... چون ازش دلخور بودم بهش زنگ نزدم که کجائی و چرا دیر کردی اما نگران شده بودم ... بعد از یک ساعتو نیم همسری اومد ... وقتی اومد یه چیزی پشتش قایم کرده بود ... یهوئی یه دسته گل خوشگل اومد جلوی چشام ... وییییییی چه ذوقی کردم ... قهرو دلخوری به کل یادم رفت ... چه روزی شد اونروز کلا حالم عوض شد آخه خیلی دپرس بودم و اصلا حال و حوصله نداشتم حتی واسه مهمونی شب دوست داشتم نرم ... اما یه دفعه با اون دسته گل همسری همه چی عوض شد ... خیلی ذوق کردم خیلی ... کلی گلا و همسری رو بوس بوسی کردم ... خوشحال و سرحا با همسری آماده شدیم و رفتیم جشن ... چه جشنی بود ... عالی و شااااااااد ... بعد از جشنم یه شام عالی و کادو هامون ... خلاصه بینهایت بهمون خوش گذشت ... 

پنجشنبه همسری منو برد که واسم کادو روز زن بخره اما هیچی نپسندیدم و قرار شد تو اولین فرصت بریم بازار و برام یه گردنبند خوشگل بخره ... بعدم یه جعبه شیرینی گرفتیم و رفتیم خونه مامانی اینا که روز مادرو تبریک بگیم کادورو هم که دو روز قبل گرفته بودیم و داده بودیم ( یه عالمه گل با گلدون ) ... از اونجام رفتیم باز شیرینی گرفتیم با یه پاکت که کادو مادرهمسری روهم ببریم بدیم ( یه تراول ۵۰تومنی ) ... شامم اونجا بودیم ... خواهرشوهریا و جاریم اونجا بودن ...  

جمعه خواهر شوهری ناهار مهمونمون بود ... عصر که مهمونا رفتن همسایمونآش رشته خوشمزه واسمون آورد و برای شام همونو خوردیم ... بعدم یه دوش گرفتیم و رفتیم خونه خواهر همسری که همه اونجا بودن ... خواهر بزرگه و برادر همسری با خوانوادش و مادر شوهری و خواهر شوهری کوچیکه ...  

شنبه همسری کار داشت منو رسوند خونه مامانی اینا و خودش رفت ... آی میچسبه این خونه پدری بعد از ازدواج که نگوووووو ... با مامانیم یه سر رفتیم بیرون خرید و یه عالمه خرید کردیم ... اونم خیلی چسبید ... بعد از ناهار خوشمزه مامان من اینقدر که دوغ خوردم خوابم برد و خواهری بدجنس اومد اینقدر افتاد رومو بوسم کرد و آجی آجی گفت که دیگه بیدار شدم ... با هم واسه شام پیتزا درست کردیم ... که خیلی خوشمزه شد ... همسریم رفته بود خونه درس بخونه ساعت ۱۰ شب اومد شام خوردیم و برگشتیم خونمون ...   

راستی این خواهری جونم یه کادو واسم خریده اینقده خوشگله ... یه سبده تو دسته یه عروسک واسه رومیز آرایشم ... توش پنبه های رنگی ریختم ... دست گل خواهر گلم درد نکنه ...

نوشته شده در یکشنبه 16 خرداد‌ماه سال 1389ساعت 14:59 توسط بهار نظرات (8)


Design By : Pichak