کد صلوات شمار برای وبلاگ
X
تبلیغات
رایتل
























**راز زیبای زندگی**

وإِن یَکادُالّذینَ کَفَروالَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّاسَمِعُواالذِّکرَویَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ ومَاهُوَ إِلاّذکرللعالمین

دیروز قرار بود بریم خونه مامان اینا که نشد ... یعنی مامانم دیروز کلی دعوام کرد که نمیخوام اینطوری بیای ... دوساعت بیای بشینی و بری ... باید بیای یه روز کامل در هفته پیشم بمونی ٬خوب منم خیلی دلم میخواد اما چه کنم وقت کم دارم ... میگه یا پنجشنبه یا جمعه از صبح باید بیای پیشم تا شب ... بنابراین گذاشتم امشب بریم که بتونیم تا دیر وقت بمونیم و فکر بیدار شدن صبحمون نباشیم ...  

 رفتیم خونه پدر همسری که به خونمون نزدیکتره و میتونیم زودتر بریم خونمون ... اما دو تا از عموهای همسری از سوریه اومده بودن و باید میرفتیم دیدنشون ... وای حوصله این مهمونی رفتنائی که صاحب خونه رو خوب نمیشناسم بخصوص که سالخورده ام هستن رو ندارم اصلا ... به همسری گفتم نمیشه من نیام ... گفت : نه دیگه نمیشه ... بنابراین بعد از خوردن عصرونه با مادر همسری راهی شدیم ... البته همسری قول داد که نیم ساعت نهایت یک ساعت بیشتر نشه و به قولش عمل کرد ... بعدم سر راه رفتیم خونه خواهر همسری که خواهر کوچیکه رو بیاریم خونه و یه نیم ساعتیم اونجا نشستیم ... وای که این پسرش چقدر شیطونه ... همسری از سر کوچه خواهرشوهری یه چاقو تیز با یه پوست کن تیز واسم خرید ... چرا من یه چوب کبریتم بخرم ذوق میکنم ؟؟؟ بعدم برگشتیم خونه پدر شوهرینا و شام خوردیم شام دلمه برگ بود ... مادر شوهری به هوای همسری گذاشته بود که دوست داره ... اما منم خوشم اومد خوشمزه بود ... بعدم با خواهر همسری ظرفارو شستیم آخه طفلی میاد خونمون همه ظرفارو تنهای تنها میشوره به من میگه فقط تو جم کن ... بعدم یه کم همسری فوتبال دید منم با نی نی داداشش بازی کردم  ... نازه ناز ... نیمه های فوتبال بود همسری یه نگا به من کرد گفت بریم چون داشتم وا می رفتم و چهرم کاملا اینو نشون میداد ... رفتیم خونمون و طبق معمول من غش کردم  ... 

پینوشت : 

فک کنم دوسه روزه ظرفامو نشستم عوضش احساس میکنم با استرحتی که کردم سر حال تر شدم ... شامم اگه حال نداشته باشم خودمو اذیت نمیکنم ... باورم نمیشه ظرفا میمونه میرم مهمونی ... فیلم میبینم ... استراحت میکنم ...خوب روشیه ها سایه جون ... خوب که نه عالیه ...

نوشته شده در چهارشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1389ساعت 13:37 توسط بهار نظرات (6)


Design By : Pichak